
بعد از قرنی با کلی خاطرهی ظاهراً داغ و باطناً جوش (!) در خدمتم.
از روز اول (شنبه) شروع میکنم؛ خوشحال و شاد و خندان رسیدیم دانشگاه، موقع ورود دیدیم میگن که کارتتونو نشون دستگاه بدین تا در باز شه و اینا! بعد 5 ترم دفعهی اولی بود که همچین موردی رو میدیدیم و اینم میدونستیم که این قضیه بیش از یک روز دووم نداره ها ولی حالا گفتیم بذار یه کارتی نشون بدیم نگن فلان و اینا؛ کارتو نشون قضیه دادیم ارور داد، نگهبان/حراست/حالا هرچی هم اصرار عجیبی داشت که از اون طریق وارد دانشگاه بشیم؛ کلاسمونم دیر شده بود، آخرش دیگه کفری شدم گفتم مرد مومن ما دیگه ترمای آخرمونه درضمن کارتم که پیشمه، دیگه چه فرقی داره از اینور برم یا از اونور؟! یه خورده به دوگوله فوشار (!) آورد گفت ظاهراً کارتت فعال نیست، فعلاً همینجوری برو ولی بعداً حتماً فعالش کن. ما هم یه باشهی الکی گفتیم و رفتیم.
موقع نهار شد و نشسته بودیم زیر سایهی درخت و در جوار چمنهای «مثلاً» سبز! یه گربهی خستهای هم پشت سر ما لم داده بود واس خودش؛ یکی از عزیزان «تازهترم» (معادل محترمانه و خانوادهپسند اون کلمهی ممنوعه!) که البته نمیدونست ما ترم چندیم اومد مثلاً یه مقدار نمکی پیش دوستاش بریزه، گفت داداش گربه چنگت نزنه، هارهارهار؛ اون بندهخدا که نمیدونست به کی داره تیکه میندازه! اول لقمهی توی دهنمو قورت دادم بعد یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و در نهایت بهش گفتم وای چقد تو خوشمزهای، یخ نکنی نمکدون؟! به نظرم کامل ملتفت شد با کی طرفه و از اون بدتر همون روز اول دانشگاه به صورت مبسوط توجیه شد که با ترمبالایی نباید درافتاد چون عاقبتش ورافتادنه! جا داره از همین تریبون به دوستان ترم یکی تذکر عمیق بدم که احترام دوستای ترمبالاییشون واجبه و اینم باید بدونن که کلیهی پیشکسوتان عرصهی یونیورسیتی استعداد عجیب و غریبی در ترور شخصیت شما دارن، مراعات کنید، پلیز!
جونم واستون بگه که همون روز موقع حضورغیاب یکی از کلاسا شد، استاد اسممو جا انداخت و نخوند، از اونجایی که فامیلیم «ب» هستش و جمعیت کلاسم زیاد بود قدری طول کشید تا اسم همه خونده شه و من اعلام کنم که اسمم خونده نشده و اینا؛ همینجوری گذشت رسیدیم به اواسط کلاس، استاد فرمودند حواس بسیار جمعی دارند و تمام منفی/مثبتها توی حافظهشون میمونه و اینا؛ منم نامردی نکردم و گفتم استاد حواسجمعیتونم دیدیم که اسم منو یادتون رفت بخونید!

روز دوم (یکشنبه) شد و اولین کلاسم هم «مقدمهی علم حقوق» بود که ترم اول با نمرهی عالی میتونستم پاس کنم ولی استاد محترم کملطفی کرده و منو انداختن و در شرایطی که میتونستم حتی معدل «الف» بشم اما معدلم با صورت اومد زمین و توی این مدت هم یا استادایی که درسو ارائه کردن زیاد دلچسبم نبودن یا اینکه با درسای مهمتری تداخل کلاسی یا امتحانی داشت و نشد؛ اما بالاخره این ترم تونستم بردارم اونم با استادی که خیلی دوستش دارم و واقعاً واسم قابل احترامه و قبلاً هم 4 واحد درس باهاشون پاس کردم (با نمرهی بالا) و منو کامل میشناسن؛ طبیعتاً کل کلاس ترم اولی بودن و فقط من واس استاد آشنا بودم و استاد هم سرتاسر کلاس به دید آشنا نگام میکرد و معلوم بود هی داره فکر میکنه من کی بودم؛ موقع حضورغیاب رسید به اسم من و همین که خوند «بهشتیان، مهدیار» و دستم رفت بالا گفت تو «مقدمه» پاس نکردی؟ (یعنی شدت تعجب استاد کاملاً توی لحن و گفتارش مشخص بود که چرا «من» الان دارم پاسش میکنم) از اونجایی که خود استاد جوری کلمات سوالش رو انتخاب کرده بود که بشه هر مدلی ازش برداشت کرد منم فقط به «نه» اکتفا کردم و بحثو بازش نکردم.

دوشنبه (که میشه سومین روز) فقط یهدونه کلاس اونم کلهی سحر دارم و چون نتونستم تغییرش بدم قصد داشتم برم با استاد هماهنگ کنم که اگه غیبت کردم منظورش نکنه؛ تقریباً یکساعتی با حضرتش بحث کردم تا آخرسر قبول کرد «فعلاً» یکهفته درمیون برم کلاسو تا بعد ببینیم چی پیش میاد؛ هر چیه از اینکه هر هفته از صبح تا ظهر معطل یهدونه کلاس بشم خیلی بهتره.
بماند که استاد موقع معرفی کتاب واس اون درس اسم شونصدتا کتاب رو گفت آخرشم گفت کتابایی که به درد این درس میخورن 30-40 تا هم ممکنه بیشتر باشن همینا فعلاً کفایت میکنه؛ گفتم استاد کنتور که نمیندازه، ما هم که نمیریم بشمریم چند تا کتاب واس این درس هست، همینجوری یه عددی بگو دیگه، دور هم باشیم! خوشبختانه نشنید وگرنه...! آخرای کلاسم اومد تذکر بده راجع به موبایل که حتماً سایلنت باشه و واس تلفن حرف زدن کسی حق نداره از کلاس بره بیرون، چون اگه بخواد تک به تک تذکر بده بچهها «دیابت» میگیرن! یه خورده فکر کردم گفتم استاد دیابت مرض قنده، چه ربطی به تذکر واس موبایل حرف نزدن داره؟! همون لحظه موبایل خودشم زنگ خورد و بچهها یاد این ضربالمثل افتادن که «رطب خورده چطوری منع رطب میکنه؟!».
چند خط بالاتر اگه یادتون باشه گفتم که ورودی دانشگامون باکلاس شد و گفتن باید حتماً کارت بکشیم تا وارد شیم و دقیقاً هم فقط همون یک روز ازمون کارت خواستن اما از اونجایی که ممکن بود این تنبلی ما بعداً سبب شر بشه رفتیم که کارتو فعال کنیم؛ حالا مسئولش کجاست؟ توی قسمت ورودی/خروجی خواهران؛ ما هم که مأخوذ به حیا (!) تا به اونجا برسیم همش هی لب گزیدیم که الان با این حجم نامحرمی که اونجاست چهجوری کارمونو انجام بدیم اما دیدیم که فکر ما رو کردن و از پنجرهی اونجا کار انجام میشه و کارتو از اونجا تحویل مسئولش میدیم و ایشون ظرف ایکیثانیه جریانو اوکی میکنه و ته دل یه «روحانی موچکریم» گفتیم که موجبات گناه ما فراهم نشد! (اونیم که داری توی دلت بهم میگی خودتی!) هیچی دیگه بالاخره رسیدیم قسمت جلوی صف و دست بر قضا نفر جلویی ما یکی از همون دوستان تازهوارد بودن؛ مسئول اون بخش یه لحظه نمیدونم به چی خندید، منم بلند گفتم «چرا میخند؟» اونم گفت «خب چه ایرادی داره؟ هم میخندم هم کارمو انجام میدم» دوستمونم نه گذاشت نه برداشت زرتی گفت «ولی سرعت کارو میاره پایین!» اون بندهی خدا حسابی شاکی شده بود گفت «کارتو بندازم 6 ماه بعد انجام بدم حالت جا بیاد؟» منم گفتم «دِ آخه مومن، من چند ماه دیگه بیشتر اینجا نیستم، فرقی واسم نداره کارتم فعال بشه یا نشه، برو از خدا بترس!» اون بدبختم دیگه چیزی نداشت بگه اون دوست ترم یکیمون اومد طرف اونو بگیره گفت «خانوم شما اهمیت ندین، سرشون باد داره!» طبیعتاً منم از جواب کم نیاوردم گفتم «جان؟! شما ترم چندین اونوقت؟» گفت «یک» گفتم «عجب، تازگیا ترم پنجمیا سرشون باد داره و ترم یکیا نه!» هیچی دیگه تا کارتشو گرفت سریع متواری شد رفت! (به جان خودم اهل اغتشاش نیستم ولی بعضی وقتا خداییش نمیشه، نه که نشه، نمیتونم ساکت بمونم!)
نگم واستون از موقع برگشت! نشستم توی ماشین (سواری) سه تا خانوم پشت نشسته بودن (منم جلو) دو نفرشون که از بس پشت سر مادرشوهر و پدرشوهر و خواهرشوهر و برادرشوهر و خود شوهر و بقیهی اقوام سببی و نسبی شوهر حرف (که چه عرض کنم...) زدن گوش بنده رو به فنا دادن اون یکی خانومه هم ظاهراً از بچههای گرافیک یا معماری اینا بود که وسیله و اینا (در ابعاد بزرگ) زیاد داشت؛ تا برسیم دوبار وسایلش برخورد سهمگینی پیدا کرد با سر و کتف اینجانب و موقع پیاده شدن هم در ماشین به شکل افتضاحی برخورد کرد با «نشینمنگاه» بنده! وقتی رسیدم خونه، خدا رو سه هزار میلیارد (!) بار شکر کردم که مسیر طولانیتر نبود وگرنه احتمال زنده به خونه رسیدنم از احتمال پیدا کردن یه پنگوئن سخنگو وسط کویر لوت که درضمن بلد باشه «بابا کرم» هم برقصه، کمتر میبود!

روز آخر هفتهی کاری/درسی/فلاکتی/بیخوابی من شد (سهشنبه)؛ سر صبح استاد گرامی چون فکر کرده بود ما ترم پایینتر هستیم کتاب یه درس دیگه همراهش بود و به خاطر همین کلاس دو ساعته رو ظرف نیمساعت سر و تهش رو همآورد و گفت برید دیگه، کلاس تعطیله!
کلاس بعدی هم درسی بود که من از ترم اول باهاش مشکل داشتم و خیلیم واسم دوشواری داره، استادشم علیرغم شخصیت و سواد و بار علمی فراوون، فن بیان خوبی نداره و از حالا غصهام گرفته که زمان امتحان چه خاکی به سرم بریزم.
اما... میرسیم به درس شیرین زبان تخصصی! استاد گفت بچهها موافقین درسو شروع کنیم؟ منم (که اول پارازیت بودم بعد دست و پا درآوردم) در جا گفتم نه! استاد هم بزرگواری کردن و گفتن برو طبقهی چهارم از پنجره بپر پایین! خداییش استاد به شدت قابل احترامیه واسم و از اینکه دوباره تونستم باهاش درس بردارم خیلی خوشحالم، اونم منو میشناسه و میدونه قصد بیاحترامی ندارم و واس همین نه به دل میگیره نه منفی اینا میذاره واسم. از همین تریبون جا داره بگم استاد مخلصیم! (خوبیش اینجاست استاد اینجا رو نمیخونه و شائبهی پاچهخواری بنده از پایه بیاساسه؛ قابل توجه بعضیا، نیاین توی کامنتا الکی جو بدین!)
موقع برگشتن شد، توی اتوبوس نشسته بودیم داشتم واس دوستم داستان فیلم «جابز» رو تعریف میکردم و یه مختصر نقدی هم کردمش، آخرای مسیر شد دیدم کل اتوبوس تا ناف اومدن جلو دارن حرف ما رو گوش میکنن! عجب، واقعاً عجب!
نقطهی اوج این هفته اینجاشه! توی تاکسی بودیم یه بندهخدایی کنار ما بود، خانومشم جلو نشسته بود؛ آخرای مسیر یه دفه گفت چرا؟ فکر کردم با منه، گفتم چی چرا؟ دوستم بهم گفت کلهپوک با تو نبود که، با خانومش بود! حالا مگه من میتونستم جلوی خندمو بگیرم؟ شانس من به ترافیک بدیم خوردیم حالا مگه میرسیدیم؟! اونم تا برسیم داشت عاقل اندر سفیه نگام میکرد و معلوم بود دلش میخواد یه چی بگه! هیچی دیگه وقتی رسیدیم به مقصد از جاهای پرت انداختیم رفتیم تا باهاش هممسیر نشیم و بحثمون نشه باهاش!
ما را در سایت تنهاتر از سکوت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: tannaz
بازدید: 134