یک عدد رویا

خرید بک لینک
داشتم با خودم فکر میکردم دوست داشتم «صحّاف» میشدم. بر در مغازه هم میزدوم لطفا فقط کتابهایی که از فرط خوانده شدن ورق ورق شدهاند را میپذیرم. بعد میرفتم گوشهای مینشستم و کتاب را می نگریستم تا حرف بزند برایم. بگوید از لحظههای پر رونقش که در دست گرفته میشده، روی میز قرار میگرفته، از کم نوری و پر نوری اتاق، از آدمی که میخواندهاش، یا از آدمهایی، از فکرهایی که در ذهنشان نقش میبسته. بعد نازش میکردم و ترمیمش. باز قابل خواندنتر میشد. واااای چه شغل پرهیجانی میتوانستم داشته باشم و ندارم.


تنهاتر از سکوت...

ما را در سایت تنهاتر از سکوت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: tannaz بازدید: 137 تاريخ: دوشنبه 8 مهر 1392 ساعت: 11:12

صفحه بندی